خرید بک لینک

نمی دونم چرا حس نوشتنم از دست رفته انگار. هی میام بنویسم ولی پشیمون میشمامروز صبح بارون خیلی زیبایی می بارید. توی ایستگاه اتوبوس برخلاف بقیه که رفته بودند زیر سقف ایستکاه ، من رفته بودم زیر بارون. صورتم رو گرفته بودم رو به آسمون تا بارون بخوره توی صورتم و زیر لب آواز میخوندم. چه حس قشنگی بود. چه بارون قشنگی بود. همین الانم داره میباره بازبعد هم توی اتوبوس آهنگ مستان سلامت میکنند سراج را گذاشتم و با هندزفریم گوش دادم و به بارون از پشت شیشه نگاه کردم و غرق لذت شدم از وجود خدایی که این همه عزیزه !رزا خیلی دلبر شده . این حجم علاقه ای که بهش دارم گاهی من را میترسونه ! حس میکنم بیش از حد بهش وابسته شدم. این چند شب که زود میخوابونمش بعدش دلم براش به شدت تنگ میشه. پریشب موقع خواب بهم گفت مامان مرسی که امروز برام فلان کارو کردی! اصلا یادم نیست چه کاری را گفت ولی این جمله ش من را غرق خوشی کرد و بوسه زدم به پیشونی دلبندم. دیروز هم رفتیم یه سر خونه خواهرم واسه اصلاح . خواهرم واسش شکلات و خوراکی آورد . یه کم بعدش میگه خاله ... مرسی که برام شکلات و این چیزا آوردی . پرستارش یادش داده درخواست هاش را همه را با لطفا بگه و برای هر کاری تشکر کنهبعد یجا خواهرم رو به دخترش اخم کرده بود . رزا میگه : از دستت عصبانی میشما ! من متوجه نشدم . میگم از چی عصبانی میشی مامان؟؟ خواهرم گفت نه داره اخم من را واسه دخترخاله ش ترجمه میکنه خخخخخخخخخخخخگاهی به من و باباش میگه بیاین خونواده بشیم . منظورش اینه که سه تایی همو بغل کنیم . یه روز وسط این بغل کردنه یهو گفت بیاین خونواده مون را بزرگتر کنیم . یه عروسک کیتی داره که عاشقشه . میدوه میره اونم میاره خودش بغلش میکنه . میگه اینم بچه منه و بعد همو بغل میکنیم

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 17:19

کامنت پر مهر بهاری جان را که خوندم شرمنده شدم از محبت دوستای وبلاگی عزیزم و انگیزه پیدا کردم واسه نوشتن. یاد خودم افتادم که توی دوران بارداری و سال اول تولد رزا چقدر خوندن تجربیات روزمره بچه های وبلاگ نویس بهم کمک میکرد و چقدر امید و انگیزه پیدا میکردم . حس اینکه دیگران هم همین روزها و مشابه همین موقعیت را از سر گذروندند حس خیلی خوبی به آدم میده و فکر نمیکردم یه روزی هم نوشته های خودم واسه دیگران همین اثر را داشته باشه .مشغول مطالعه کتاب " خیره به خورشید نگریستن " اروین یالوم هستم. راستش مادرشوهرم خیلی وقته استرس شدید پیدا کرده و من به همسر پیشنهاد دادم بهش بگه بره پیش همون مشاوری که همسرم قبلا میرفته چون واقعا کاربلده . اول بهمن یه جلسه رفت پیشش و راضی بود ولی متاسفانه خود دکتر گفته مورد شما اورژانسی نیست و من باید وقتم را واسه کسانی بذارم که مشکلات حاد دارند و در معرض خودکشی یا طلاق و یا مشکلات بحرانی دیگه هستند و مادرشوهر را ارجاع داده بود به یکی دیگه از همکارانش . یه جلسه هم پیش اون خانمی که دکتر معرفی کرده بود رفته بود اما انگار چندان راضی نبود. وقتی هم مادرشوهرم گفت که خانم دکتره بهش گفته بیشتر به خودت اهمیت بده و انقدر خودت را فدای دیگران نکن منم به این نتیجه رسیدم که یه مشت حرفای کلیشه ای تحویلش داده .راستش من بعد از مطالعه کتابهای اروین یالوم به این نتیجه رسیده بودم که استرس مادرشوهرم بخاطر ترس از مرگ هست و حتی به خواهرشوهرم هم گفتم. اون میگفت من فکر میکنم بخاطر زمین گیر شدن پدربزرگ و مادربزرگم مامانم از پیر شدن و زمین گیر شدن ترسیده . منم نظرم همین بود . ترس از پیری و زمین گیری در واقع همون ترس از مرگ هست که خودش را به شکل ترس از پیری نشون میده .الان که دارم کتاب

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 17:19

یادمه قبلا زمانی که دختر خونه بودم خیلی از بی اعصابی مامانم شاکی بودم و فکر میکنم توی اینجا هم چند باری در موردش نوشتم اما این روزها گاهی به این فکر میکنم که مامان من مقصر نبود. به غیر از شرایط کودکی سخت و نه چندان مطلوبی که درش بزرگ شده بود ، شغل معلمی و سر و کله زدن با بچه های ابتدایی و بعد اومدن خونه و رسیدگی به امورات 4 تا بچه واقعا کار بسیار دشواریه. امروز که خودم یه بچه دارم خیلی وقتها با خودم فکر میکنم مامان بیچاره چجوری با 4 تا بچه سر و کله میزد و بیخود نبود که اغلب عصبی و بدخلق بود . بابا هم که توی امورات خونه صفر صفر بود و هیچ کمکی به مامان نمیکرد و اغلب اوقات اداره بود و یا توی خونه مشغول کارهای اداره بود و مامان در واقع یک تنه باید پس همه کارها برمیومد. بعد اون زمان هم که مثل حالا همه چیز سهل و ساده نبود. نه خبری از جارو برقی بود ، نه ماشین لباسشویی . فکر کن جارو کردن با اون جاروهای قدیمی چقدر آدم را از کمر می انداخت و بعد شستن لباس ها با دست !! اصلا برای ما قابل تصور نیست ... بابا که گوشت و مرغ یا ماهی میخرید مامان بنده خدا تا چند ساعت فقط مشغول بود به تکه کردن گوشت و چرخ کردن و بسته بندیش ، یا تکه تکه کردن مرع ، یا تمیز کردن ماهی و جدا کردن فلس هاش ........ وااای که اون زمانها چقدر کار بود برای یک زن !!!!!!! و خب معلومه که زمان کودکی من مامان اصلا وقت و فرصتی برای بازی کردن و محبت کردن به ماها نداشت .الان با اینکه من فقط یک بچه دارم و خیلی از کارها به لطف پیشرفت تکنولوژی راحت شده ، همسر گوشت و مرغ را آماده میخره و من فقط باید بسته بندیش کنم ، باز هم خیلی وقتها خسته میشم و کم میارم و دلم میخواد فرصتی برای خلوت با خودم و کتاب خوندن و فیلم دیدن و ... داشتم که ندا

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 17:19

خب خیلی وقته که اینجا ننوشتم. حس میکنم مدتیه زندگیم روی دور تند افتاده و واقعا زمان کم میارم. حتی توی محل کار هم این مدت خیلی سرم شلوغ بود و فرصتی برای وبلاگ نویسی یا مطالعه نداشتم . البته فایل صوتی خوشبختی دکتر هلاکویی را این مدت گوش دادم توی مسیر. توی خونه هم که همش یا مشغول آشپزی و تمیز کردن خونه هستم و یا بازی با رزا !1-رزا به شدت شیرین شده و هوش سرشارش گاهی باعث حیرت من و همسر و اطرافیانمون میشه. مثل فرفره پازل هاش را میچینه ماشالله و توی صحبت هم که کم نمیاره اصلا.چند شب پیش همسر حمام بود ، رزا توی اتاقش مشغول بازی و منم توی آشپزخونه. پفک رزا روی اپن بود . من هوس کردم چند تا دونه ش را خوردم. یه دفعه دیدم رزا با یه عینک دودی به چشم و یه چراغ قوه در دست داره میزنه به در حمام و میگه بابا بابا. همسر لای در را باز کرد و گفت چی شده؟ رزا چراغ قوه ش را انداخت روی باباش و گفت : تو بودی پفک خوردی؟؟؟ بعد اومد سراغ من و با همون حرکات از منم پرسید تو بودی پفک خوردی؟؟؟ وای که ترکیدم از خنده. بچه م کارآگاه شده بود و داشت برامون نقش بازی میکرد. نمی دونم اینا را از کجا یاد میگیره!! یا مثلا گاهی جملاتی به انگلیسی میگه که واقعا متحیر میشم. مثلا چند روز پیش به خواهرم گفت بیا دست همو بگیریم بعد همینطور که دست خاله و دخترخاله ش را گرفته بود تکرار میکرد : hold my hand -hold my hand !! یا مثلا دیشب توی حمام توی تشتش نشسته بود و بعد بهم گفت این کف های توی تشت را خالی کن نمیخوامشون و بعد همینطور که خودشم داشت خالیشون میکرد بهشون میگفت : go away !!!!! و من واقعا متحیر میشم که چجوری معنای جملات را انقدر قشنگ از توی کارتون هایی که میبینه متوجه میشه و درست به موقع هم به کار میبره !2-دیگه اینکه به ا

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:29

اواخر کتاب " مسئله ی مرگ و زندگی " هستم. داستان عشق و شیدایی اروین یالوم و همسرش مریلین که از 15 سالگی تا آخر عمر مریلین یعنی 87 سالگی ادامه داشت واقعا تکان دهنده است. به شخصه فکر میکنم زندگی بدون جستجوی عشق چقدر بی معناست! همیشه در جستجوی عشق بوده ام و در این راه خطر بسیاری کرده ام اما به نظرم ارزشش را داشت . نمی تونم کسانی را درک کنم که هیچگاه به جستجوی عشق نرفته اند و در حاشیه امن خود ایستاده اند و به خیالشان بازی را برده اند !!!!! بقول سعدی : ( دل هوشمند باید که به دلیری سپاری /که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی )بخصوص وقتی سن آدمی از 40 میره بالا و بویژه در اواخر عمر ، بنظرم نیاز به وجود یک یار و همدم بیش از پیش احساس میشه .نمی تونم شیوه زندگی خواهرشوهرم را درک کنم! اینکه هیچ وقت به سراغ عشق نری به نظرم زندگی را خیلی کسالت بار میکنه . مگه میشه بی عشق زنده بودن؟؟؟؟؟ مخصوصا بعد از مطالعه این کتاب خیلی خیلی دلم میخواد بهش بگم برو جلو دختر. برو و عاشق شو . خطر کن . ارزشش را داره + نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 8:55 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:29

صفحه بندی